تبليغاتX
golbarg-yasaman
بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه که مینگری
تو را می جویم
در ندای درونی ام
تورا می بینم
که که بر روی طاقچه ایوان دلم نشسته ای
به چشمانم خیره شده ای
از چشمانت می خوانم
که با من حرف ها داری
تو را می جویم
در عمق آرامش و سکوت شبانگاهان
که درآغوش ستاره ها آرمیده ای
و مرا میخوانی
تورا می جویم
بر روی شن های گرم ساحل
که ا صدف ها از دیا می گویی
تورامی جویم
در روشنایی بی انتهای آفتاب
تورااستشمام می کنم
درگذر نسیم
تودر همه جا هستی
در ندای طبیعت
در گوشه وکنار کو چه ها
در دریچه خیال
در چشم دل
درفوران عشق
در همه جای هستی
فقط تو را می بینم
که به من لبخند می زنی
ودستانت را به سوی من دراز می کنی
ومرا به میهمانیت دعوت می کنی
ای پروردگار من
من هرروز
در خواب وبیداری
تورامی بینم
تورامی خوانم
وتومرااجابت می کنی
ای عشق بی منهای من
تنها تودارایی بی پایان من
تنها توتکیه گاه و مامن همیشگی من
تنها تو ای پشتیبان تنهایهای من
مراهمیشه در آغوش گرمت جا بده
وبگذار پا به پای تو
در کنار تووبرای تو بزیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 1:15  توسط yasaman  | 

مرغ تنهای دلم پر زده تا آسمونا

که بره تا کهکشونا

که بره بازم بره...

به کجاها نمی دونم

نمی خوامم که بدونم

آخه وقتی پر می زنه رها می شه

مثه یه رویا پاک و بی ریا می شه

وقی نرم وتروتازه پراشو وا می کنه

خودشو محرم همه رازا میکنه

پاک و معصوم میشه و تو رو تماشا می کنه

تنهاییم تموم میشه

عشق وقلبم قدآسمون میشه

دیگه وقت رفتنه

تا کجا و به کجاشو نمی دونم

دیگه وقت رفتنه

وقت پرکشیدن از ما و منه

آره وقت رفتنه

دستاتو به من بده

تا بریم به آسمون

تا بریم به پیش اون

تا که تو ذهن همه من و تو ما بشیم

من وتو رنگ همون خدا بشیم....

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 23:22  توسط yasaman  | 

تو را به لطافت شبنم صبحگاهی

که گونه های گل را هرصبح می بوسد

دوست می دارم

گیسوانت را همچون خوشه های گندم

که با صلابتی نرم در زمزمه ی موسیقی باد می رقصند

دوست میدارم

چشمانت را....

آه از این دوافسونگر چه می توانم بگویم

گویی خورشیدهرمش را درون چشمان تو دمیده

ماه درخشندگیش را به چشمان تو پیش کش کرده

دشت سبزیش را برای تو نهاده

ودریاها تمام درخشندگی شان را به اشک چشمان تو داده اند

تا دو مردمکت به سان دوجزیره ی الماس

در این دریای بی پایان بدرخشند

ومرا به سوی خود بخوانند

آه که تمام طبیعت دست به کار شده اند

که چشمانت را برای من زیباترکنند

لبانت را چون زمزمه ماهی ها در آب

دوست می دارم

تورا ای پری من

تورا به خاطر تمامی هستی عاشقانه دوست می دارم 
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 23:22  توسط yasaman  | 


دلم امشب غم دارد

تمامی پنجره های تک تک اتاق های دلم بسته شده اند

برف حتی روی طاقچه ایوان دلم هم نشسته

دلم امشب غم دارد

دلم آنقدرسخت گرفته

که حتی افسونگری ماه

وخودنمایی ستاره ها

دلم راباز نمی کند

آه که چقدردلتنگم

دلم امشب غم دارد

آسمان اخم هایش را در هم کشیده

واشک دلتنگی را فرو میریزد

قطره های اشک آسمان

روی برف های دلم می نشیند

برف ها آب می شوند

طوفانی در دلم برپاشده

بادی میوزد

درختی جان میدهد

برگی می افتد

اشکی می ریزد

ومندرتنهایی خویش

درافسون هوای بسته اطرافم زندانی ام

و منتظر به امید هرم عشقی که دلم را دوباره گرم کند

به جاده نگاه می کنم

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 23:21  توسط yasaman  | 

شوری به دل دارم و

تبی به لب

اشکی به چشم دارم و

دمی به شب

دل درهراس زلف تو می تپد

اماتورا

به گمانم دیو بی مهری میبرد

من مانده ام و انتهای راه دور

توبازآمدی با اسبی از غرور

دل درانتظار

برای تو می ماند ای همیشه بارانی

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 23:20  توسط yasaman  | 


برای نوشتن دنبال بهانه ای بودم

تا قلم با لرزش موزونش برروی دشت سپید کاغذ همراهیم کند

برای نوشتن دنبال زمانی بودم

تاثانیه شمار ساعت ها بارقصشان مرا به مهمانی زمان دعوت کنند

برای نوشتن به انتظار قدم های تخیلم نشستم

تابا گام های استوارش در جنگل ذهنم مرابدرقه کند

برای نوشتن , می نویسم.......

می نویسم از چرخش این سطح ناموزون زیر پایم

از پرواز گنجشک های تنها

از کوچ پرستوهای عاشق

از بخشندگی باران

ازهرم خورشید

از لالایی شب

از تکاپوی روز

از مهر مادری

ازعشق های چند دقیقه ای

از تخیل های نا بالغ

از فریادهای محبوس در سینه

از داشتن ها و نداشتن ها

از خشم و مهربانی

از مرگ وتولد

از جنگ وصلح

از دچارشدن به ناچاری

ازشجاعت وبیم

از همه تندیس ها

از همه گم نام ها......

می نویسم از خودم

از خودم که امروز سوار بر قایق خیالم

برروی جویبار حیات

بی وقفه به سوی جلو در تکاپوی یافتن

به این سو و آن سو سرک می کشم

تا به ساحلی برسم که درآن فقط

حکومت ((آزادی))است

وتنهاعاشق حکم می راند

وفقط از دوست داشتن می نویسند وبس.

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 17:44  توسط yasaman  | 

رویای من

چشم هایم را که بربستم

هرم نفس هایت و نوازش رقص نسیم

مرا بی تاب در دشت می رقصاند

قلب من آکنده از شعف بود

دو چشم پرشورتوبه سان شرابی , سخت مرا مست می کرد

و من در آغوش تو اسیر رها یی بودم

و طعمی را که چشیدم سخت ملس بود

می دیدم که پروانه ها برای من می رقصند

 خورشید و ماه هر دو با هم برای من می خندند

و صدای باد در میان شاخه های درختان ستبر سمفونی هستی را برای من مینوازد

آه پروردگار من چه رویایی بود

چه رویایی هست........

که هرشب من

باگلی سرخ

درانتظارش

چشمهایم را می بندم

تا با او بخوانم نغمه شورانگیز هستی ام را

و با او به پرواز درآورم قاصدک های تبسم خیالم را .

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 12:36  توسط yasaman  | 

آی آدم ها

اگر چشمانتان بسته و تاریک گشته چون تاریکی شب

اگردل هایتان سنگی شده چون دیوارهای برج های بلند

اگر قلب هایتان مسدود شده چون غروب پاییزی

خرده ای نیست بر شما

اگر زبانهایتان بی لگام می تازند

اگر دهانهایتان چون کلاغ ها قار قار می کنند

خرده ای نیست برشما

بر شمایی که فراموش شده اید

بر شمایی که در تنهایی درونتان غرق شلوغی روزها گشته اید

بر شمایی که محبت و بخشش واژه هایی خشکیده در ضمیرتان شده

بر شمایی که طعم خوش لبخند پاک را از یاد برده اید

بر شمایی که لرزش نا موزون احساس لطیف عشق را نچشیده اید

خرده ای نیست بر شما

بر شما ای بردگان صفرهای بی ارزش روی کاغذها

بر شما ای آهن دلان روزگار صنعت زده ی چرخ و پیچ ومهره

آی مردمان شما را چه بگویم

چگونه می توانم با شما از لطافت نسیم و پاکی اشک مادری منتظر

و التهاب چشمان عاشقی دربند روزگار سخن بگویم

با شمایی که در حال تاختنید

بی آنکه بدانید این عرابه به هیچ صاحبی وفا ندارد

با شمایی که عظمت هستی تان فقط به اندازه ی بلندی برج های سنگیتان است

و فراخی قلب هایتان به اندازه گردی سکه هایتان

ای مسخ شدگان شما را هشداری نتوان داد جز آنکه

در زندان های پر زرق و برقتان لحظه ای درنگ وتامل کنید

باشد که روزنه بازگشتی به سوی آسمان ها برایتان باشد


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 15:11  توسط yasaman  | 

ای زیبای من

بگذار تا سرم را بر روی شانه هایت بگذارم

بگذار تا با فراغ بال با خیالی آسوده

در آغوشت بیاسایم

آه ای زیبای من

مرا دریاب

امشب ستاره های آسمان به جای تو با من سخن می گویند

با نسیم از تو می گویم

شاید او حرف های مرا به تو برساند

چه کسی می داند..

چه کسی می فهمد دلتنگی مرا..

آه ای زیبای من

ماه در آسمان می درخشد امشب

و درخشش مرا به یاد چشمان تو می اندازد

امشب به خفاش ها فکر نمی کنم

امشب به سیاهی ها و بدی ها فکر نمی کنم

و می دانم که تو می دانی من به چه فکر می کنم

آه ای زیبای من

من امشب با آسمان از تو می گویم

به آسمان می گویم که عظمتش در برابر بزرگی روح تو چقدر ناچیز و کم است

با ستاره ها از زیبایی و فریبندگی چشمان تو می گویم

حس می کنم..

حس می کنم حسادت ستارگان را

می دانم که ستاره ها به زیبایی دو چشم تو حسودی می کنند

و می دانم که می دانی من دلتنگ تر از آنم

که بتوانم با آنها از زیبایی تو چیزی به لب نیاورم

با نسیم از لطافت تو می گویم

و نسیم می داند که در مقابل تو چونان گردبادی است زشت

نه,زیبای من این را از من مخواه

از من مخواه که

از تو,از زیبایی و عظمت و پاکی تو سخنی بر لب نرانم

مرا یارای این نسیت

که این همه عشق و زیبایی رابه  تنهایی درک کنم

بگذار تا ستارگان و ماه وآسمان به زیبایی ات حسودی کنند

ولی من از تو با آن ها بگویم,بگویم و باز بگویم

آه ای زیبای من

مرا در آغوشت گیر و با من از خود ت,از خدا,ازعشق بگو

ای زیبای من با من از

خدا بگو................


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 13:10  توسط yasaman  | 

روزی که پا بر این عرصه ی حیات نهادم تنها بودم تنهای تنها. قدرتی نداشتم . هیچ قدرتی, نمی دانستم برای چه آمده ام نمی دانستم برای چه تنها آمده ام , گرسنه می شدم اما توانایی اینکه خود را سیر کنم نداشتم. تشنه می شدم اما توانایی اینکه قطره آبی به دست خویش را بنوشم نداشتم. آزرده می شدم اما.....

روزها گذشت.سال ها گذشت...

ومن هر روز در آیینه می دیدم که بزرگتر میشدم.دست و پاهایم کیشده تر میشدند.گیسوانم بلندتر.پشت لبم سبزتر.

روزها می گذشت ....

و من در تنهایی خویش غوطه ور.

ناگهان...

آن روز را خوب به یاد دارم.آری آن روزکه  برای اولین بار تو را دیدم در آن هنگامه ای که آغوش گرم دو چشمت مرا در برکشید گویی برای لحظه ای جان دادم.نگاه پر صلابتت مرا به جنون می کشاند.همه چیز در سکون بود جز مردمک چشمان تو و قلب من که به زحمت به حرکتش ادامه می داد.

پلک هایت را که برای لحظه ای روی هم گذاشتی گویی از این جهان رمیدم و باز که چشمانت را گشودی از نو متولد شدم.

سال ها گذشت......

و من وتو دیوانه وار در دشت ها آزادانه می دویدیم , میخندیدیم , در نسیم می رقصیدیم ,بر بال ابرها پرواز می کردیم و باران ترانه می خواندیم....

اما.....

روزی بر سر یک سیب قرمز دعوایمان شد.برای من و تو واژه ای به نام بخشش بی معنا بود .نه من تو را بخشیدم نه تو مرا...

به همین سادگی رفتی........رفتم........

سال ها گذشت........

و من گاه مست خاطرات نابت و گاه دیوانه ی جداییت.

روزی باز چشمم به سیب قرمزی افتاد دیدم که دو گنجشک با هم به آن سیب نگاه می کردند .

ترسیدم .با خودم میگفتم شما را قسم می دهم به عشقتان از آن سیب دور شوید میترسیدم آنها هم........

اما انگار گنجشک ها هم ترسم را فهمیدند.یکشان پا جلو گذاشت و در چشمانم خیره شد.پر هایش را گشود و به آرامی گفت:

تو چگونه عاشق بودی در حالیکه هرگز لذت بخشش را تجربه نکردی؟

گنگ و مبهوت نگاهش کردم

لبخندی زد و به افق اشارهای کرد

گفت: این سیب را به تو می بخشم باشد که تو نیز آن را به نهایت افق ببخشی تا شاید افق نیز گمشده ات را بر تو ارزانی دارد.

سال ها گذشت..........

و من هنوز سیب به دست به سوی افق می روم تا شاید روزی به نهایت افق برسم تا لذت بخشش را بچشم و عشقم را بازیابم




+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:23  توسط yasaman  | 

امشب می خواهم بر بال نسیم سوار شوم
بر روی ابر ها بیاسیم
و با ستارگان حرف بزنم
امشب می خواهم با ماه و گنجشک حرف بزنم
و دل تنگی ام را فقط برای آ سمان بگویم
می خواهم به آسمان بگویم
که به اندازه ی
بزرگی اش دل کوچکم تنگ شده
شما بگویید به ستاره ها
چگونه بگویم چقدر دل تنگم
آری من امشب از همیشه دل تنگ ترم
دل تنگ مهربانی,عشق,محبت
دلتنگ صداقت,یکرنگی و حقیقت
و دل تنگ تر از همیشه
دل تنگ خدای خودم

پس دل تنگ مرا در یاب ای خدای
دل تنگی ها
 
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:14  توسط yasaman  | 

آه ای خداوند آسمان ها مرا دریاب
ای خداوند عشق من مرا در آغوشت گیر و
به آسمانهایت ببر
مرا تا فرا سوی افقهایت ببر
ای خدای من با من سخن بگو از عشقت
مرا بر بال پرندگانت بگذار
تا به آشیانه شان ببرند و عشقم بیاموزند
مرا به گل ها ودرختانت بسپار تا زیبایی و محبتم بیاموزند
مرا به رودها و دریاها و بارانت بسپار تا بخشندگیم بیاموزند
آه ای خداوند کویر
مرا به شب کویرت بسپار تا تحملم بیاموزد
مرا به کوهسارانت بسپار تا مقاومتم بیاموزند
مرا به مادرانی که شیره ی جانشان را به فرزندانشان میدهند بسپار تا
عشق و ایثارم بیاموزند
وآه ای خدای من
مرا به روحم بسپار تا تو را بیاموزم



+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:2  توسط yasaman  | 

بالهایم را گشوده ام

وآماده ی پروازم

آیا با من همسفر خواهی شد...

من همسفری می خواهم,همراه.

و همراهی می خواهم راهوار.

سفری از عشق تا جاودانگی

سفری از امروز تا هر فردای نارسیده 

و سفری از حضیض تا اوج انسانیت


+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:6  توسط yasaman  | 

شب است  وتاریکی وتنهایی

چشمانم را میبندم

نفسی عمیق میکشم

وآماده ی پرواز می شوم

آماده ی پرواز به دیار عشق

و ملاقات معشوق

آری من چشمانم را بسته ام

روح سرکش و بی تابم

درجستجوی گمشده ام

به این سو و آن سو می رود

برای لحظه ای چشمانم را باز میکنم

صدای زوزه ی باد

سفرم را متوقف میکند

آه خدای من باز چشمانم گشوده شده اند 

روح من در کالبد جسمم نمیگنجد

گمشده ای دارد در طلب اوست

باز پلک هایم سنگین میشوند

چشمانم را بار دیگر میبندم

و باز در جستجوی گمشده ام سفرم را آغاز میکنم

در رویاهایم بر فراز اقیانوس ها پرواز میکنم

با قطره های باران همسفر میشوم

در آغوش اطلسی ها می آرامم

وآرام آرام گمشده ام را می یابم

او را می یابم که با تپش قلب مادری مرا صدا می زند

او را می یابم که با دستان خسته ی پدری مرا در آغوش می کشد

او را می یابم که با امید به فردای بهتر مرا دلگرم میکند

آری من امشب در رویا هایم خدا را میبینم

او را می بینم که آغوشش را گشوده ونام مرا می خواند

من هر شب در رویاهایم در آغوش خدای خود می آرامم

و به نهایت آرامش میرسم

زنگ ساعت را میشنوم

نر آفتاب باز بی اجازه ی من وارد حریمم شده است

آه خدای من باز روز شد و با بی رحمی مرا از تو جدا کرد

روز را به امید شب سپری می کنم

شبی که در آن

در آغوش سراسر عشقت می آرامم به دور از روزمرگی واضطراب


+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:57  توسط yasaman  |