
مرغ تنهای دلم پر زده تا آسمونا
که بره تا کهکشونا
که بره بازم بره...
به کجاها نمی دونم
نمی خوامم که بدونم
آخه وقتی پر می زنه رها می شه
مثه یه رویا پاک و بی ریا می شه
وقی نرم وتروتازه پراشو وا می کنه
خودشو محرم همه رازا میکنه
پاک و معصوم میشه و تو رو تماشا می کنه
تنهاییم تموم میشه
عشق وقلبم قدآسمون میشه
دیگه وقت رفتنه
تا کجا و به کجاشو نمی دونم
دیگه وقت رفتنه
وقت پرکشیدن از ما و منه
آره وقت رفتنه
دستاتو به من بده
تا بریم به آسمون
تا بریم به پیش اون
تا که تو ذهن همه من و تو ما بشیم
من وتو رنگ همون خدا بشیم....![]()
تو را به لطافت شبنم صبحگاهی
که گونه های گل را هرصبح می بوسد
دوست می دارم
گیسوانت را همچون خوشه های گندم
که با صلابتی نرم در زمزمه ی موسیقی باد می رقصند
دوست میدارم
چشمانت را....
آه از این دوافسونگر چه می توانم بگویم
گویی خورشیدهرمش را درون چشمان تو دمیده
ماه درخشندگیش را به چشمان تو پیش کش کرده
دشت سبزیش را برای تو نهاده
ودریاها تمام درخشندگی شان را به اشک چشمان تو داده اند
تا دو مردمکت به سان دوجزیره ی الماس
در این دریای بی پایان بدرخشند
ومرا به سوی خود بخوانند
آه که تمام طبیعت دست به کار شده اند
که چشمانت را برای من زیباترکنند
لبانت را چون زمزمه ماهی ها در آب
دوست می دارم
تورا ای پری من
دلم امشب غم دارد
تمامی پنجره های تک تک اتاق های دلم بسته شده اند
برف حتی روی طاقچه ایوان دلم هم نشسته
دلم امشب غم دارد
دلم آنقدرسخت گرفته
که حتی افسونگری ماه
وخودنمایی ستاره ها
دلم راباز نمی کند
آه که چقدردلتنگم
دلم امشب غم دارد
آسمان اخم هایش را در هم کشیده
واشک دلتنگی را فرو میریزد
قطره های اشک آسمان
روی برف های دلم می نشیند
برف ها آب می شوند
طوفانی در دلم برپاشده
بادی میوزد
درختی جان میدهد
برگی می افتد
اشکی می ریزد
ومندرتنهایی خویش
درافسون هوای بسته اطرافم زندانی ام
و منتظر به امید هرم عشقی که دلم را دوباره گرم کند
به جاده نگاه می کنم![]()
شوری به دل دارم و
تبی به لب
اشکی به چشم دارم و
دمی به شب
دل درهراس زلف تو می تپد
اماتورا
به گمانم دیو بی مهری میبرد
من مانده ام و انتهای راه دور
توبازآمدی با اسبی از غرور
دل درانتظار
برای تو می ماند ای همیشه بارانی![]()
برای نوشتن دنبال بهانه ای بودم
تا قلم با لرزش موزونش برروی دشت سپید کاغذ همراهیم کند
برای نوشتن دنبال زمانی بودم
تاثانیه شمار ساعت ها بارقصشان مرا به مهمانی زمان دعوت کنند
برای نوشتن به انتظار قدم های تخیلم نشستم
تابا گام های استوارش در جنگل ذهنم مرابدرقه کند
برای نوشتن , می نویسم.......
می نویسم از چرخش این سطح ناموزون زیر پایم
از پرواز گنجشک های تنها
از کوچ پرستوهای عاشق
از بخشندگی باران
ازهرم خورشید
از لالایی شب
از تکاپوی روز
از مهر مادری
ازعشق های چند دقیقه ای
از تخیل های نا بالغ
از فریادهای محبوس در سینه
از داشتن ها و نداشتن ها
از خشم و مهربانی
از مرگ وتولد
از جنگ وصلح
از دچارشدن به ناچاری
ازشجاعت وبیم
از همه تندیس ها
از همه گم نام ها......
می نویسم از خودم
از خودم که امروز سوار بر قایق خیالم
برروی جویبار حیات
بی وقفه به سوی جلو در تکاپوی یافتن
به این سو و آن سو سرک می کشم
تا به ساحلی برسم که درآن فقط
حکومت ((آزادی))است
وتنهاعاشق حکم می راند
وفقط از دوست داشتن می نویسند وبس.![]()
رویای من
چشم هایم را که بربستم
هرم نفس هایت و نوازش رقص نسیم
مرا بی تاب در دشت می رقصاند
قلب من آکنده از شعف بود
دو چشم پرشورتوبه سان شرابی , سخت مرا مست می کرد
و من در آغوش تو اسیر رها یی بودم
و طعمی را که چشیدم سخت ملس بود
می دیدم که پروانه ها برای من می رقصند
خورشید و ماه هر دو با هم
برای من می خندند
و صدای باد در میان شاخه های درختان ستبر سمفونی هستی را برای من
مینوازد
آه پروردگار من چه رویایی بود
چه رویایی هست........
که هرشب من
باگلی سرخ
درانتظارش
چشمهایم را می بندم
تا با او بخوانم نغمه شورانگیز هستی ام را
و با او به پرواز درآورم قاصدک های تبسم خیالم را .
آی آدم ها
اگر چشمانتان بسته
و تاریک گشته چون تاریکی شب
اگردل هایتان سنگی
شده چون دیوارهای برج های بلند
اگر قلب هایتان
مسدود شده چون غروب پاییزی
خرده ای نیست بر
شما
اگر زبانهایتان بی
لگام می تازند
اگر دهانهایتان چون
کلاغ ها قار قار می کنند
خرده ای نیست برشما
بر شمایی که فراموش
شده اید
بر شمایی که در
تنهایی درونتان غرق شلوغی روزها گشته اید
بر شمایی که محبت و
بخشش واژه هایی خشکیده در ضمیرتان شده
بر شمایی که طعم
خوش لبخند پاک را از یاد برده اید
بر شمایی که لرزش
نا موزون احساس لطیف عشق را نچشیده اید
خرده ای نیست بر
شما
بر شما ای بردگان
صفرهای بی ارزش روی کاغذها
بر شما ای آهن دلان
روزگار صنعت زده ی چرخ و پیچ ومهره
آی مردمان شما را
چه بگویم
چگونه می توانم با
شما از لطافت نسیم و پاکی اشک مادری منتظر
و التهاب چشمان
عاشقی دربند روزگار سخن بگویم
با شمایی که در حال
تاختنید
بی آنکه بدانید این
عرابه به هیچ صاحبی وفا ندارد
با شمایی که عظمت
هستی تان فقط به اندازه ی بلندی برج های سنگیتان است
و فراخی قلب هایتان
به اندازه گردی سکه هایتان
ای مسخ شدگان شما
را هشداری نتوان داد جز آنکه
در زندان های پر زرق و برقتان لحظه ای درنگ وتامل کنید
باشد که روزنه بازگشتی به سوی آسمان ها برایتان باشد

ای زیبای من
بگذار تا سرم را بر
روی شانه هایت بگذارم
بگذار تا با فراغ
بال با خیالی آسوده
در آغوشت بیاسایم
آه ای زیبای من
مرا دریاب
امشب ستاره های
آسمان به جای تو با من سخن می گویند
با نسیم از تو می
گویم
شاید او حرف های
مرا به تو برساند
چه کسی می داند..
چه کسی می فهمد دلتنگی
مرا..
آه ای زیبای من
ماه در آسمان می
درخشد امشب
و درخشش مرا به یاد
چشمان تو می اندازد
امشب به خفاش ها
فکر نمی کنم
امشب به سیاهی ها و
بدی ها فکر نمی کنم
و می دانم که تو می
دانی من به چه فکر می کنم
آه ای زیبای من
من امشب با آسمان
از تو می گویم
به آسمان می گویم
که عظمتش در برابر بزرگی روح تو چقدر ناچیز و کم است
با ستاره ها از
زیبایی و فریبندگی چشمان تو می گویم
حس می کنم..
حس می کنم حسادت
ستارگان را
می دانم که ستاره
ها به زیبایی دو چشم تو حسودی می کنند
و می دانم که می
دانی من دلتنگ تر از آنم
که بتوانم با آنها
از زیبایی تو چیزی به لب نیاورم
با نسیم از لطافت
تو می گویم
و نسیم می داند که
در مقابل تو چونان گردبادی است زشت
نه,زیبای من این را از من مخواه
از من مخواه که
از تو,از زیبایی و عظمت و پاکی تو سخنی بر لب نرانم
مرا یارای این نسیت
که این همه عشق و
زیبایی رابه تنهایی درک کنم
بگذار تا ستارگان و
ماه وآسمان به زیبایی ات حسودی کنند
ولی من از تو با آن
ها بگویم,بگویم و باز بگویم
آه ای زیبای من
مرا در آغوشت گیر و
با من از خود ت,از خدا,ازعشق بگو
ای زیبای من با من
از
خدا
بگو................
روزی که پا بر این
عرصه ی حیات نهادم تنها بودم تنهای تنها. قدرتی نداشتم . هیچ قدرتی, نمی دانستم برای چه آمده ام
نمی دانستم برای چه تنها آمده ام , گرسنه می شدم اما توانایی اینکه خود را سیر کنم نداشتم. تشنه می
شدم اما توانایی اینکه قطره آبی به دست خویش را بنوشم نداشتم. آزرده می شدم
اما.....
روزها گذشت.سال ها
گذشت...
ومن هر روز در
آیینه می دیدم که بزرگتر میشدم.دست و پاهایم کیشده تر میشدند.گیسوانم بلندتر.پشت
لبم سبزتر.
روزها می گذشت ....
و من در تنهایی
خویش غوطه ور.
ناگهان...
آن روز را خوب به
یاد دارم.آری آن روزکه برای اولین بار تو
را دیدم در آن هنگامه ای که آغوش گرم دو چشمت مرا در برکشید گویی برای لحظه ای جان
دادم.نگاه پر صلابتت مرا به جنون می کشاند.همه چیز در سکون بود جز مردمک چشمان تو
و قلب من که به زحمت به حرکتش ادامه می داد.
پلک هایت را که
برای لحظه ای روی هم گذاشتی گویی از این جهان رمیدم و باز که چشمانت را گشودی از
نو متولد شدم.
سال ها گذشت......
و من وتو دیوانه
وار در دشت ها آزادانه می دویدیم , میخندیدیم , در نسیم می رقصیدیم ,بر بال ابرها پرواز
می کردیم و باران ترانه می خواندیم....
اما.....
روزی بر سر یک سیب
قرمز دعوایمان شد.برای من و تو واژه ای به نام بخشش بی معنا بود .نه من تو را
بخشیدم نه تو مرا...
به همین سادگی
رفتی........رفتم........
سال ها
گذشت........
و من گاه مست
خاطرات نابت و گاه دیوانه ی جداییت.
روزی باز چشمم به
سیب قرمزی افتاد دیدم که دو گنجشک با هم
به آن سیب نگاه می کردند .
ترسیدم .با خودم
میگفتم شما را قسم می دهم به عشقتان از آن سیب دور شوید میترسیدم آنها هم........
اما انگار گنجشک ها
هم ترسم را فهمیدند.یکشان پا جلو گذاشت و در چشمانم خیره شد.پر هایش را گشود و به
آرامی گفت:
تو چگونه عاشق بودی
در حالیکه هرگز لذت بخشش را تجربه نکردی؟
گنگ و مبهوت نگاهش
کردم
لبخندی زد و به افق
اشارهای کرد
گفت: این سیب را به
تو می بخشم باشد که تو نیز آن را به نهایت افق ببخشی تا شاید افق نیز گمشده ات را
بر تو ارزانی دارد.
سال ها
گذشت..........
و من هنوز سیب به دست به سوی افق می روم تا شاید روزی به نهایت افق برسم تا لذت بخشش را بچشم و عشقم را بازیابم


بالهایم را گشوده ام
وآماده ی پروازم
آیا با من همسفر خواهی شد...
من همسفری می خواهم,همراه.
و همراهی می خواهم راهوار.
سفری از عشق تا جاودانگی
سفری از امروز تا هر فردای نارسیده

شب است وتاریکی وتنهایی
چشمانم را میبندم
نفسی عمیق میکشم
وآماده ی پرواز می
شوم
آماده ی پرواز به دیار عشق
و ملاقات معشوق
آری من چشمانم را
بسته ام
روح سرکش و بی تابم
درجستجوی گمشده ام
به این سو و آن سو
می رود
برای لحظه ای چشمانم
را باز میکنم
صدای زوزه ی باد
سفرم را متوقف میکند
آه خدای من باز
چشمانم گشوده شده اند
روح من در کالبد
جسمم نمیگنجد
گمشده ای دارد در
طلب اوست
باز پلک هایم سنگین میشوند
چشمانم را بار دیگر
میبندم
و باز در جستجوی
گمشده ام سفرم را آغاز میکنم
در رویاهایم بر
فراز اقیانوس ها پرواز میکنم
با قطره های باران
همسفر میشوم
در آغوش اطلسی ها می آرامم
وآرام آرام گمشده
ام را می یابم
او را می یابم که
با تپش قلب مادری مرا صدا می زند
او را می یابم که
با دستان خسته ی پدری مرا در آغوش می کشد
او را می یابم که با امید به فردای بهتر مرا دلگرم میکند
آری من امشب در
رویا هایم خدا را میبینم
او را می بینم که
آغوشش را گشوده ونام مرا می خواند
من هر شب در رویاهایم در آغوش خدای خود می آرامم
و به نهایت آرامش
میرسم
زنگ ساعت را میشنوم
نر آفتاب باز بی اجازه ی من وارد حریمم شده است
آه خدای من باز روز
شد و با بی رحمی مرا از تو جدا کرد
روز را به امید شب
سپری می کنم
شبی که در آن
در آغوش سراسر عشقت می آرامم به دور از روزمرگی واضطراب
